العلامة المجلسي

353

عين الحيات ( فارسى )

الحال پس آوردم و اين مرد قبول نمىكند ، حضرت فرمودند : اى بندهء خدا اين كنيزكى است و اختيارى ندارد درهمش را رد كن و خرما را بگير ، آن مرد حضرت را نشناخت برخاست و دستى بر سينهء آن حضرت زد ، مردم به او گفتند كه : امير المؤمنين است ، آن مرد به لرزه آمد و رنگش زرد شد ، و خرما را گرفت ، و درهم را پس داد ، و گفت : يا امير المؤمنين از من راضى شو ، فرمود : چون حق مردم را به مردم رسانيدى پس از تو راضيم « 1 » . و به روايت ديگر منقول است كه : آن حضرت غلامى داشتند ، و مكرّر او را طلبيدند و او جواب نگفت ، چون بيرون آمدند ديدند كه در بيرون ايستاده است ، فرمودند : چرا جواب نگفتى ؟ گفت : تنبلى مرا مانع شد از جواب گفتن ، و از عقوبت شما ايمن بودم ، حضرت فرمود : حمد و سپاس خداوندى را كه مرا چنين كرده كه خلقش از عقوبت من ايمنند ، و در همان ساعت غلام را آزاد كردند « 2 » . و به روايت ديگر منقول است كه : چون حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به جنگ عمرو بن عبد ود رفتند ، دفعهء اول كه بر او ظفر يافتند شمشير بر او نزدند ، صحابه بعضى حضرت را طعن كردند كه فرصت را فوت كردى ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه : سبب توقّف و تأخير را بيان خواهد كرد از براى شما ، چون بار ديگر آن حضرت بر او ظفر يافتند او را كشتند و برگشتند ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله از علّت توقّف و تأخير سؤال فرمودند ، حضرت جواب داد كه : او در اوّل فحش گفت ، و آب دهان بر روى من انداخت ، ترسيدم مبادا كشتن او از روى غضب باشد و مراد نفس باشد نه از براى خدا ، صبر كردم تا غضب فرو نشست ، و خالص از براى رضاى خدا او را كشتم « 3 » .

--> ( 1 ) بحار الانوار 41 / 48 ح 1 . ( 2 ) بحار الانوار 41 / 48 ذيل ح 1 . ( 3 ) بحار الانوار 41 / 50 - 51 .